جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

98-بار گناه داستان هشتم(8)

1392/9/2 13:41
نویسنده : 💚رستا💙
4,273 بازدید
اشتراک گذاری

 

به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایت بی جان نیستند...

آدم اند...می شکنند..کمی آرام تر..

.

.

.

.

.

رسیده بودم به جایی تو زندگیم که مدام با خودم میگفتم:

چی فک میکردم و چی شد...

 

امیدوارم هییییچ وقت به اینجا نرسید....

بد جاییه...

چه لباس خوشگلی پوشیدی خانوم خانوما!خیلی بهت میاد....

با صدای محسن از خلصه بیرون اومدم
رفته بودم تو فکر مادرم و اینکه وقتی میاد خونه و ببینه من نیستم چه حالی میشه و اینکه
چه داستانی برای غیبتم میتونم به هم ببافموو.خودمو تبرئه کنم.....

انگار برق گرفته باشم سریع به خودم اومدم محسن داشت به من نگاه میکرد . مثل امپراتورای زمان قدیم که رو تخت شاهنشاهی
لم میدن پاهاشو باز کرده بود و دستاشو از دو طرف گذاشته بود رو پشتی مبل چندنفره و
در حالی که یه وری تکیه داده بود به سمت من زیرچشمی و با همون نگاه وحشی و جذاب
وراندازم میکرد....

(میدونی پسرم بعضی وقتا وقتی داری یه کاری رو انجام میدی اصلا هیچی نمیفهمی و
قدرت عقل رو ازت میگیره و بعدا که برمیگردی بهش با خودت میگی یعنی این منم؟؟؟!!!!

من؟؟؟!! خود من؟؟!ّ!! چه طوری تونستم همچین کارایی بکنم.....چه جراتی داشتم!!!

حالا این دقیقا داستان الان منه...)

هنوزم که به اون روزا فکر میکنم که با یک عدد پیراهن دکولته ی عروسکی اون وقت شب توی یه بار جلوی یه مردی که ١٢ سال ازم بزرگتره نشسته بودم و ریلکس به روش لبخند میزدم تنم میلرزه....)

موهامو که هنوز کمی وز داشت دادم عقب و به روی محسن لبخند زدم و گفتم مرسی تو خوشگل میبینی...

اونم چشمکی تحویلم داد و گفت من در مورد همه انقدر صادق نیستم!

پرسید نوشیدنی چی میخوری؟با الکل که مشکلی نداری؟

یهو رنگم پرید....

الکل!!! من؟؟

تا بحال لب به الکل نزده بودم ولی خجالت میکشیدم به محسن بگم!فکر میکردم نشانه ی امل بودنمه و اگه بفهمه تا بحال لب به الکل نزدم کلی بهم میخنده برای همین سرمو بالا کردم و گفتم نه اتفاقا خیلی هم دوست دارم ولی خب یه چیز ملایم رو ترجیح میدم!

خندید و گفت یه چیز سبک و خوشمزه سفارش میدم حتما خوشت میاد.

هنوز چند ثانیه از حرفش نگذشته بود که از پله های مارپیچ روبرومون سر و کله ی یه مرد دیگه پیدا شد....

وسط سرش کچل بود و ظاهرا سی و پنج ساله به نظر میومد  .

محسن معرفیش کرد و فهمیدم که صاحب باره....کلی برای محسن سنگ تموم گذاشت و یکمی هم پیشمون نشست و کمی باهامون شوخی کرد. سفارشمونو که آورد و ازش خوردم تازه فهمیدم که آقا چه قدر محافظه کاره....

یه نوشیدنی شبیه لیموناد بود با میزان الکل خیلی کم ....چیز خوشمزه ای بود.... به همراه یه کاسه ی پر بادوم زمینی...

وقتی دوستش رفت دوباره باهم تنها شدیم ....

نوشیدنی و بادوم میخوردیم و حرف میزدیم....ازش در مورد شغلش پرسیدم و اقامتش و خانوادش و .... ولی از اونجایی که خیلی زرنگ بود هیچی بروز نمیداد از خودش و از زندگیش و منم مثل آهوی لب تشنه در موردش کنجکاوتر و حریص تر میشدم...دوست داشتم همه چی رو بدونم ولی هیچی نمیگفت و با دروغ و شیوه های مختلف منو میپیچوند....

نمیدونستم چرا انقدر علاقه دارم تو زندگیش کنکااااش کنم و سر از کارش در بیارم ولی فقط اینو میدونستم که بدجوری کنجکاو بودم بشناسمش و این پنهان کاریهاش منو بیشتر تحریک میکرد.....
دوست داشتم بدونم یه پسر ٣١ ساله چه جوری اون همه عزت و احترام و مال و انوال بدست آورده بود و اون اعتماد به نفس وحشتناک رو.....حس میکردم با یه پادشاهی طرفم که باید بدونم چه جوری به این مقام رسیده!!!
مسخره به نظر میاد ولی باور کن که تمام حس اون موقه ی من این بود و بس!!!!!

محسن به من که داشتم دست و پا میزدم تا از زیر زبونش یه چیزی بکشم بیرون فقط لبخند میزد و با خونسردی جواب های کوتاه و مبهم میداد!
خیلی باهوش و کاربلد بود...
وقتی دیدم فایده نداره تصمیم گرفتم روشمو عوض کنم...خودمو نزدیکش کردم و دستشو گرفتم و با مظلومیت تو چشماش نگاه کردم و گفتم ببین محسن من اینا رو میگم چون برام مهمی تو هم منو کامل نمیشناسی ولی مراقب کارهایی که اینجا میکنی باش.... اینجاها پر از جاسوس از طرف سفارته و .....کاری نکن که جونت به خطر بیفته....
(فکر میکردم پناهنده ی سیاسیه!!! به خاطر همین اینارو گفتم!!!)
اینا رو که شنید لبخند زد و به جای اینکه جواب منو بده با اون یکی دستش که آزاد بود دستمو گرفت و گفت یعنی من و جونم برای این جوجو خانوم مهمیم؟؟
منم سعی کردم طبیعی باشم و بازم با مظلمیت تو چشماش نگاه کردم و گفتم اوهوم خیلی.....
نمیدونم چه جوری بگم ولی یه حس خوبی بهت دارم دوست ندارم بلایی سرت بیاد....
محسن بازم خندید...
و اونجا بود که اولین دست به سمتم دراز شد....
دستش رو کرد تو موهام و مشغول نوازش موهام شد و اروم گفت نترس خانوم خانوما من هیچیم نمیشه....
بازم پرسیدم یعنی تو پناهنده ی سیاسی نیستی؟
بازم لبخند
ـ تو چرا انقدر دوست داری سر از کار و بار من در بیاری کوچولو؟
زمزمه کردم:
چون برام مهمی نگرااااااااااانتم
- نترس بادمجون بم آفت نداره در ثانی من پناهنده نیستم عزیزم
خیلی خوشحال شدم که فهمیدم پناهنده نیست....
بازم تمام تایم صحبتمون حول محسن گذشت و تونستم بفهمم که اونجا یه آپارتمان داره که دادتش اجاره و برای رسیدگی به کاراش اومده ....
در دراز مدت هم فهمیدم توی کیش زندگی داره و اصالتا مال کرمان هستش.....
بازم بعدا با زرنگی فهمیدم که توی انگلیس هم اقامت داره و یه خونه ی بزرگم اونجا داره....
خلاصه در رفت و آمده بین ایران و اونجا و انگلیسه!
در طول صحبتمون محست تمام مدت مشغول بازی کردن با موهام بود و یه لبخند شیرین به لب داشت و با خونسردی تمام به ١٠٠ سوالی من جواب میداد.
یادم میاد که ساعت نزدیکای ١٠ و نیم شده بود و موبایلم چند باری زنگ خورده بود(روی ویبره) نمیخواستم جلوی محسن جواب بدم ولی خیلی نگران بودم....
محسن با زرنگی تمام ٣ بار از همون شربت لیموناد سفارش داد و منم با کمال ارامش همشو میخوردم و یادمه دور سوم بود که یکمی سرم شروع به گیج رفتن کرد....
حس خوبی بود یه سرگیجه ی کم و احساس سبکی ....به محسن گفتم .
اروم بهم گفت نگران نباشم این نوشیدنی درصد الکلش خیلی پایینه ولی چون ٣  بار ازش خوردم یکمی حالمو بد کرده....بلند شد رفت پنجررو باز کرد

نمیدونم چرا از جام بلند شدم و با استرس گفتم بهتره بریم محسن دیروقته....
با اولین قدمی که برداشتم یکمی سرگیجم شدت گرفت ولی سعی کردم تعادلمو بدست بیارم و چیزی بروز ندم....محسن با تعجب نگام کرد و گفت حالت خوبه چیزی احساس نمیکنی میتونی راه بری ....؟؟
من چند قدم رفتم طرفش که ببینه و گفتم اوهوم خیلی خوبم و به غیر از یکمی سردرد مشکلی ندارم...
اونم خندید و گفت ماشل لا ظرفیتت بالاست رستا خانومی خیلی خوبه!
جفتمون کنار پنجره ایستاده بودیم و تو چشمای هم دیگه خیره شدیم....
باد سرد از پنجره ی قدی میومد و حس خیلی خوبی بهم میداد....
محسن یه سر و گردن و نصفی ازم بلندتر بود صورتش تو سایه ی شب پشت پنجره پنهون شده بود....
بدون اینکه حرفی بزنه دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید...
احساس یه پشه ی بیوزن رو داشتم فقط میتونستم توی تاریکی به برق چشماش نگاه کنم ....آروم صورتشو آورد پایین و کنار گردن و گوشمو بوسید.
تو اون لحظه باید ازش دور میشدم ولی نمیدونم چرا نشدم... یه حس عجیبی داشتم که تاحالا تجربه نکرده بودم...عشق نبود یه چیزی تو مایه های کنجکاوی بود و هیجان یه قلب تاپ تاپ تاپ....
میخواستم ببینم بعدش چی میشه....
فقط میخواستم تجربه کنم.... توی سن من اون خواسته و اون هیجان و اون حس کاملا طبیعی بود...
محسن هنوز داشت کنار گردنم و گوشم رو میبوسید و وقتی مطمئن شد که مقاومتی در کار نیست سرشو اورد جلوتر من در عرض ٣٠ ثانیه اولین بوسه ی عمرم رو تجربه کردم.
یادم میاد که هیچ کاری نمیکردم فقط مثل یه عروسک بوقی واستاده بودم و هرلحظه ی مغزم این مکانیسم و اتفاقارو حلاجی و ثبت میکرد...
توی ١٨ سالگی...عجب اتفاقی بود ....کارای محسن واسم عجیب و باور نکردنی میومد و من هیچ کاری نمیکردم..
وقتی صورتشو برد عقب انگار در عرض یک لحظه یه جریان برق ٢٠٠ ولتی ازم جدا شد و من تازه فهمیدم چه خبر شده و دستا و بازو هاشو کنار زدم و صورتمو برگردوندم...
انگار تازه فهمیده بودم چی شده...پشتمو کرده بودم بهش و دستم رو دهنم بود و اگه نور مینداختن تو صورتم میتونستن ببینن که شبیه گوجه فرنگی شدم و ضربان قلبم گنجشکیه به توان هزاااااار...داغ بودم و غرق هیجانی باور نکردنی...اصلا نمیتونم توصیف کنم فقط هیجان انگیز ترین لحظه ی زندگیم همون ٣٠ ثانیه بود!
به محسن گفتم من میرم دستشوئی و تو هم بیا پایین تا بریم و سریع از پله ها رفتم پایین ....خجالت میکشیدم با چشماش رو در رو شم فقط دنبال یه راهی بودم که در برم! و جالب اینجا بود که محسن هیچ وقت هیچ کاری به اجبار با من نکرد همیشه هر چی میگفتم میگفت باشه و اصلا مخالفت یا اصرار تو کارش نبود!
توی ماشین تو راه برگشت بهم گفت دوست داشتم بهت شام هم بدم و بریم یه رستوران عالی ولی چون عجله داری میبرمت خونه....
میدونست که مامان اینا منتظرمن و احتمالا اینو هم میدونست که بهش دروغ گفتم که یه دختر آزادم ولی اصلا براش مهم نبود این چیزا!!!

توی راه سر ی ترافیک و پشت چراغ بودیم که دستمو گرفت تو دستش و گذاشت رو دنده ی ماشین و تا آخر راه ولش نکرد و هیچ حرفیم راجب اون اتفاق نزد...
ساعت ننزدیکای ١١ و نیم بود که رسیدیم دم خونه و من سریع از ماشین پیاده شدم. اصلا نفهمیدم چه جوری خداحافظی کردم و چی گفتم بهش.. قلبم هنوز تند تند میزد ولی اینبار از ترس، نه از هیجان...
گوشیمو نگاه کردم دیدم مامانم ١١ مرتبه به گوشیم زنگ زده و ٨ تا پیام گذاشته ....

قلبم هرررررررری ریخت پایین....پله هارو رفتم بالا ولی در نزده منصرف شدم دوباره اومدم پایین و زنگ زدم به پریا...

بعد از ٣ بار زنگ با صدای خسته و خواب آلودی جواب داد....کم مونده بود گریه کنم ولی قسمش دادم که به مامانم بگه که باهم بودیم و من رفته بودم پریارو ببینم و دیگه واینستادم ببینم بهم چی میگه . دستام یخ کرده بود. دوباره پله هارو رفتم بالا توی راه بیشتر از ده دفعه محکم دست کشیدم روی لبام انگار که بخوام رد یه گناه و خرابکاری بزرگو پاک کنم  و با اظطراب در زدم هنوز ٢ ثانیه نگذشته بود که مامانم در رو باز کرد....

روی گونه هاش اشک بود و داشت گریه میکرد واستاد بیام تو و بعد یه نگاهی بهم کرد.... به سرتاپام....دهنم رو باز کردم که حرف بزنم ولی حتی محلتشم پیدا نکردم. مامانم یدونه محکم خوابوند زیر گوشم...تا اون لحظه از مامانم سیلی نخورده بودم ولی داغ اون چک تا عمر دارم باهامه....فقط یادمه دستامو که از رو گونم برداشتم کنار لبم خونی بود . خون رو که دیدم از وحشت شروع کردم گریه کردن مامانم انداختم توی اتاق و بهم گفت دیگه اسمشم نیارم و هر چه قدر گریه کنم اهمیت نداره...
میگفت کدوم دختری تا ١٢ شب بیرون از خونست که تو این ساعت اومدی...
تو آبروی منو بردی یه عمر با ابرو زندگی کردیم که تو در عرض ١ ساعت به بادش بدی....
فقط یادمه تا خود صبح توی اتاق زار زدم و گریه کردم و هق هق و هیچ کسی محل بهم نداد ....بدترین شب عمرم بود...
البته حقم هم بود....ولی اون موقه احساس دختر بدبختی رو داشتم که حق هیچ کاریرو تو زندگیش نداره.
اگه الان بهم بگن که اون بوسه ی شیرینو میخوای یا چک مادرتو بی چون و چرا گزینه ی دوم رو انتخاب میکنم ولی اون لحظه فقط و فقط حس حقارت داشتم و تنفر از مادرم.....

ادامه دارد....

پسندها (1)

نظرات (12)

مامان زهرا
14 آبان 92 9:56
سلام رستای عزیزم خیلی هیجان انگیزه منو هم بردی تو اون حال و هوا یه لحظه فکر کردم اونجا بودم زودتر ادامشو بگو البته اگه جوجو مارتیا بزاره بوسسسسسسسسسس جوجو
💚رستا💙
پاسخ
چششششششششم عزیزم ممنون که حمایت میکنی
عشق یعنی
14 آبان 92 15:00
وای رستا تمام مدت خوندنش حتی نفس هم نکشیدم چه جراتی دختر خیلی کم بود . بقیه اش پس کی؟؟؟؟؟؟؟//
نازنین جونه رستا
14 آبان 92 18:08
سلام رستا جونی.خوبی عزیزم؟مارتیا خوبه؟حالی از ما نمی گیری؟مارو فراموش کردیا( قشنگ و ناراحت کننده بود رست.بقیشم زودی بنویس.زندگی جالب و پرماجرایی داریا
majede
14 آبان 92 18:15
وای رستا جونمممممم...خیلی از دخترا توی این سن و سال کنجکاوی میکنن و دنبال تجربه کردنن... داشتم فکر میکردم چقد خوب بود که محسن اصرار نمیکرد یا به زور چیزی نمیخواست.حداقل تو این مورد خوب بود... منتظر ادامش هستم..خیلی دوست دارم در مورد پریا بدونم
samira
15 آبان 92 11:58
بازم مثل همیشه بیست ، روان و القای حس تجربه ی اتفاقات امیدوارم ادامه این دیگه طولانی نشه تا این حد. جوجومون چه طوره ؟بابایی مامانیش چطور؟ کاش میشد از نزدیک ببینمت.
💚رستا💙
پاسخ
سمییییییییییرا نمیدونم چرا بدجوری بهت وابسته شدم کجایی تو دختر خیلی وقته پیدات نیست؟؟ اگه همیجوری پیش بری منم مجبور میشم باهات فرانسه بحرفم که هووووووچ چی نفهمی! من و زانیار هم خوبیماوشون که خیلی خوبه ما گهگاهی خوبیم گهگاهی افتضاااااح دلمان برای کسی بسی تنگیده!
گل من(فاطمه)
15 آبان 92 18:26
سلام عزیزم همچنان منتظر ادامه داستان هستم ..عزیزم لینکت کردم اگه دوست داری مرا با نام گل من لینک کن ممنونم رستای عزیز
💚رستا💙
پاسخ
لینک شدی عزیز دلمممممم
نیلوفر
15 آبان 92 20:00
wow... عجب جراتی داشتی تو دختر چه پر رو بود واقعا گاهی یه سیلی نیازه
saba
16 آبان 92 11:29
رستا جونم واقعانمیدونم چی بگم فقط اشک توچشام جمع شد.اصلا چیزی نمیدونم ک بخوام بگم واقعا فقط میتونم بگم دیگه بهش فکر نکن ک بخوای اذیت شی اون دوران گذشت ورفت تو اگه بهش فکرکنی فقط خودتوازدرون میخوری.توروخدااگه اذیت میشی ایناروننویس.دووست دارم
💚رستا💙
پاسخ
الهی بمیرم براات صبای مهربووووووووووونمنه گل نااازم اذیت نمیشم اتفاقا خیلی کمکم میکنه که سبک تر بشم ممنون که به فکرمی نازنین
امیرحسین کوچولو نفس ما
17 آبان 92 2:24
عزیزم ممنون که با این همه گرفتاری بازم برامون نوشتی.واقعا حرفهات درسته اینها همه هیجانات اون سنه که اگه درست هدایت نشه یه فاجعه به بار میاره که تا آخر عمر گریبان فرد رو میگیره.خیلی خوشحالم از اینکه بازم هنوز سنی نداری ولی خیلی زود بزرگ شدی و راهتو پیدا کردی و الان یه مادر مهربونی.برات خوشبختی همیشگی رو آرزو میکنم عزیزم.
💚رستا💙
پاسخ
مرسی و ممنونم که با دقت همه چی رو خوندی و از اون بالاتر درکم میکنیحرفات کاملا درسته و از دعاتم ممنون منم دعام براتون تمام خوشبختی های پایداره
مامان ریحان
26 آبان 92 1:16
سلام خوبیییییییییی رستا جون جوجوی من چطوره حالش خوبه عزیزه خاله دلم برات یه ذره شده بهتر شده رستا جون خودت چطوری ؟ عکس پست فرشته ای در خواب خیلی خوشجلههههههههههه عزیزم خواب های خوب خوب ببینی عزیزم خصوصی
💚رستا💙
پاسخ
سلااام سیما جونم مرررررررسی عزیزم دله من و مارتیا هم براتووون یه ذرررررررررره شده یکمی دیگیر بودیم ببخشید ریحان من شطوره؟ دلم برای شیطنتای بامزش یه ریزه میزه شده
مامان حسنا
27 آبان 92 16:03
الان همه ی داستان های بارگناهتو خوندم جالب بود توروخدا زود بعدیشو بنویس
💚رستا💙
پاسخ
سلام خانوم خوشگلهخیلی خوشحالم که خوشت اومد و خوندیشون و چشششم حتما سعی میکنم زودی بنویسم بقیش رو
سوگند
26 دی 92 19:23
چرا گفتی شیطان رجیمه؟ آخرش سر از کارش در آوردی حالا؟
💚رستا💙
پاسخ
بع خاطر اینکه تابحال آدمی مثل اون تا این حد آب زیرکاه و جسور و بی کله و بی روح ندیده بودم! یه شیطان کاربلد که خوب میتونست لباس فرشته هارو بپوشه یه جورااییی اما خب چه فایده ...به چه دردم میخورد...